مجید واشقانی؛ آدم اشتباه در موقعیتهای تاپ
برنامه «رُک» با اجرای مجید واشقانی بعد از چند برنامه جنجالی، در جدیدترین قسمت میزبان «هانی کُرده» یکی از اشرار و لاتهای معروف بود! این برنامه به دلیل آن چه طبق توضیح صفحه رسمی برنامه «اخطار» اعلام شد، از کانال «رُک» حذف شد. به گزارش روزنامه خراسان، برنامه «رُک» قرار است فضایی آزاد برای روایتهای صریح و شفاف مهمانان و چهرهها باشد. مجید واشقانی ابتدا میزبان بازیگران و اهالی هنر بود، اما در میانه راه بخش سیاسی نیز به «رُک» اضافه شد و واشقانی با چهرههای سیاسی مانند صادق زیباکلام، بیژن عبدالکریمی و مهدی مطهرنیا، به گفتوگو نشست و مصاحبه آنان نیز سروصدایی به راه انداخت. واشقانی تجربه و تخصصی در زمینه سیاست ندارد؛ بنابراین نه تنها نمیتواند تحلیلها یا اظهارنظرهای معتبری داشته باشد، بلکه حتی در مقام مجری نیز نمیتواند بحث را به شیوه اصولی هدایت کند. گفتوگو با هانی کُرده مجید واشقانی بعد از گفتوگو با بازیگران، مجریان و چهرههای سیاسی، مقابل «هانی کُرده» که به عنوان یکی از اشرار و لاتهای معروف شناخته میشود، قرار گرفته و با او گفتوگو کرده است. فارغ از حذف برنامه از خروجی کانال، با توجه به چارچوب و فضای «رُک»، حضور شخصیتی مانند «هانی کُرده» در برنامه چه ضرورت و توجیهی دارد؟ «رُک» برنامهای تخصصی برای تحلیل و آسیبشناسی مسائل نیست، در این شرایط دعوت از چنین مهمانی چه آوردهای برای مخاطبان و برنامه خواهد داشت؟ نقطهای تاریک در کارنامه اجرا آن طور که به وضوح پیداست، مهمترین هدف سازندگان «رُک» دیده شدن برنامه و ایجاد جنجال است. مجید واشقانی نیز…
حریر غزاله روایتی پسااستعماری از تجربه زیسته زنان عمان
نیلوفر نادری در هم میهن نوشت: رمان «حریر غزاله» نوشته جوخه الحارثی، از همان صفحههای نخست ما را وارد جهانی میکند که در ظاهر آرام است، اما در لایههای زیریناش موجهای بیپایان جابهجایی، تبعید، عشقهای خاموش و جستوجوی هویت جریان دارد. داستان از زندگی زنانی آغاز میشود که خواسته یا ناخواسته از خانههایشان دور افتادهاند تا در سرزمین تازهای برای سرنوشت خود بجنگند، زنانیکه پژواکهایی از تمدنی هستند که میان سنت و دگرگونی حاصل از مدرنیته معلق مانده است و زنانیکه میکوشند راهی برای بودن پیدا کنند. در نگاه اول انگار نویسنده میخواهد داستان دوستی و جدایی دو زن را تعریف کند، اما خیلی زود مشخص میشود که «حریر غزاله» فقط داستان یک دوستی یا جدایی نیست. غزاله و دوستاش در روستایی کوهستانی بزرگ میشوند؛ جاییکه دیوارهای بلند کوه، نهفقط محیط، بلکه سرنوشت انسانها را هم شکل میدهد. حادثهای تلخ آنها را از هم جدا میکند و زندگی هر یک به مسیری جدید میافتد. غزاله همراه خانوادهاش به مسقط میرود، وارد شهری میشود که ضربآهنگاش با روستای پیشیناش تفاوتی عمیق دارد و در همانجا با ویولونیستی حرفهای ازدواج میکند. مادر دوقلوها میشود و همزمان در میان مسئولیتهای خانه، درس و مادر بودن، میکوشد خود را دوباره بسازد. آرامآرام شخصیتی وارد داستان میشود که نهفقط زندگی غزاله را تغییر میدهد، بلکه نبض رمان را هم در دست میگیرد؛ حریر. آشنایی آنها ساده آغاز میشود، اما بهمرور دوستیشان عمقی پیدا میکند که فراتر از روابط معمول زنانه است؛ رابطهایکه از خلال دفترچه خاطرات حریر، طی ۱۰ سال، رگهبهرگه شکل میگیرد و شکوفا…
رقص سالسا سر قبر
داستانهای کوتاه خانوادگی و اجتماعی با پایانبندی غیرمنتظره و چاشنی طنز و حتی اندکی هیجان هنر آذردخت بهرامی در «رقص سالسای جاستین تیمبرلیک بر سر مزار صدام کافر» است که نشر چشمه منتشر کرده. اسدالله امرایی در روزنامه اعتماد نوشت: پنج داستان این کتاب در موقعیتهای زمانی و مکانی بسیار متفاوتی رقم خوردهاند، به قلم چیرهدست آذردخت بهرامی و بر اساس مناسبات اجتماعی و خاطرات مشترک جمعی، چنان دلنشین و موشکافانه نوشته شدهاند که بیاغراق هر سطر از آن همذاتپنداری خواننده را برمیانگیزد. هر کدام از داستانها راوی و موضوع جداگانهای دارد. در صفحات ابتدایی اولین داستان، خود را میان بازی در یک جمع دوستانه مییابید. داستانی که در اوج سادگی و ظرافت مفاهیم زیادی در بردارد. در دومین داستان پیامکهای یک گوشی ماجرای زندگی زوجی را روایت میکند؛ پیامکهای اینباکس یک گوشی قدیمی که فقط پیامهای دریافتی را در بر دارد و خواننده باید جوابهای ارسال شده را خود در ذهنش حلاجی کند. داستان سوم اندر احوالات همسایهای است که اتفاقات ناخوشایند همسایه دیگرش را گزارش میکند و همین گزارشها روحیه راوی را به شما مینمایاند. خانم کمسواد داستان چهارم در خلال گفتوگوهایی خواندنی و عامیانه با دکتر محله، راز بانمکی را فاش میکند و در داستان پنجم، مکالمه مشکوک یک صاحبخانه با برقکار ساختمان و متخصص دوربینهای امنیتی را شاهد هستیم. خندهام گرفت. کاش روبهروی هم بودیم، پشت یک میز فسقلی، توی یک کافیشاپ. روی میزمان هم یک شمع روشن و یک گلدان کوچک بونسای بود. پرسید: «چرا میخندید؟… آدم مهربونی نیستید؟… اشتباه میکنم؟» بین هر جملهاش سه تا…









