پیام تسلیت مدیرکل دفتر موسیقی در پی درگذشت جمشید شمیرانی
بابک رضایی، در پی درگذشت «جمشید شمیرانی» نوازنده پیشکسوت تنبک پیامی صادر کرد. به گزارش روابط عمومی دفتر امور موسیقی، متن این پیام به شرح زیر است: «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما خبر درگذشت هنرمند گرامی جناب آقای «جمشید شمیرانی» مانند خیل عظیم هنرمندانی که امسال آنها را از دست دادیم موجب تألم فراوان هنرمندان و دوستداران هنر موسیقی شد. فقدان هر هنرمند بهمثابه قطع شدن درختی تنومند از بوستان هنر است؛ هنرمندانی که سالهای سال با ریشههای عمیق، خاک فرهنگ را غنی کرده و با سایهسار خود پناهی برای جانهای اهل معنا، معرفت و خرد آفریدهاند. مطمئناً خاک حاصلخیز بوستان هنر تهی نمیماند و یاد و اثر هنرمندان در دل و جان شاگردان، علاقهمندان و مخاطبان ادامه مییابد. امید که شاگردان و دوستداران آقای شمیرانی ادامه دهنده راه ایشان باشند.» بابک رضایی مدیرکل دفتر امور موسیقی
چگونه با کمک کوچینگ، یک زندگی معنادار بسازیم؟
آیا این سناریو برایتان آشنا نیست؟ ساعت ۶ عصر است. لپتاپ خود را میبندید (یا شاید فقط آن را به آن طرف میز هل میدهید). بلافاصله، احساس گناه شروع میشود. وقتی در محل کار هستید، عذاب وجدان دارید که چرا به اندازهی کافی برای خانواده، دوستان یا سلامتیتان وقت نمیگذارید. وقتی در خانه هستید، استرس ایمیلهای پاسخنداده و کارهای ناتمام فردا رهایتان نمیکند. ما در تلهای به نام تعادل کار و زندگی (Work-Life Balance) گیر افتادهایم. ایدهای که به ما میگوید کار و زندگی دو نیروی متضاد هستند و ما باید مثل یک بندباز ماهر، دائماً در تلاش باشیم تا تعادل را بین این دو حفظ کنیم. اما اگر این ایده از اساس اشتباه باشد چه؟ شاید تلاش برای تعادل دقیقاً همان چیزی باشد که ما را خسته و فرسوده میکند! چرا تعادل یک هدف شکست خورده است؟ امروز که مرزهای کار و خانه به لطف تکنولوژی کاملاً در هم تنیده شده، جداسازی کامل این دو تقریباً غیرممکن است. اما مشکل عمیقتر است: تعادل بر مدیریت زمان تمرکز دارد. به ما میگوید ۸ ساعت کار کن، ۸ ساعت زندگی شخصی، ۸ ساعت خواب. اما شما میتوانید زمان خود را کاملاً متعادل مدیریت کنید و در پایان روز، همچنان احساس پوچی عمیقی داشته باشید. مشکل از زمانبندی شما نیست؛ مشکل از قطبنمای شماست. هدف، تعادل نیست؛ هدف، همسویی و معنا است. مفهوم جدید زندگی معنادار چیست؟ یک زندگی معنادار به این معنا نیست که هر روز کار هیجانانگیزی انجام دهید. به این معناست که کارهایی که در طول روز انجام میدهید…
نقد و بررسی فیلم «غارتگر: بدلندز»
فرارو- اثری بیهدف و کمجان که با وجود بازی خوب ال فانینگ، نشان میدهد سری فیلم «غارتگر» دیگر چیزی برای گفتن ندارد. به گزارش فرارو به نقل از گاردین، در تازهترین تلاش برای احیای مجموعه علمی–تخیلی «غارتگر» (Predator)، فیلمی با عنوان Predator: Badlands ساخته شده است؛ اثری که بیش از آنکه دنبالهای تازه باشد، نشانهای از فرسودگی یک سری فیلم است که بهنظر میرسد دیگر نمیداند چه میخواهد بگوید. منتقدان آن را نمونهای از فیلمی میدانند که در تلاش برای انسانیتر نشان دادن هیولای خود، در واقع روح اصلی مجموعه را از بین برده است. در این قسمت جدید، برخلاف تصور برخی، خبری از بازسازی کلاسیک «بدلندز» (Badlands) ساخته ترنس مالیک نیست؛ همان فیلم شاعرانه و تأملبرانگیزی که در دهه ۱۹۷۰ با بازی مارتین شین و سیسی اسپیسک ساخته شد. در عوض، با تکرار دیگری از جهان غارتگر روبهرو هستیم، مجموعهای که از سال ۱۹۸۷ و با حضور آرنولد شوارتزنگر آغاز شد و از آن زمان تا امروز، با وجود افتهای پیاپی، همچنان به حیات خود ادامه داده است. اما مشکل اصلی در بدلندز جدید این است که فیلمساز تصمیم گرفته هیولای دندانتیز و مرموز این مجموعه را «انسانی» کند. غارتگر دیگر آن موجود بیرحم و بیچهرهای نیست که در جنگلهای آمریکای مرکزی از سایهها شکار میکرد. این بار، او موجودی آسیبپذیر و حتی تا حدی مهربان است. درست در همین نقطه، همانطور که منتقد اشاره میکند، غارتگر دیگر «غارتگر» نیست. وقتی هیولا به موجودی قابلدرک و همدلانه تبدیل میشود، مفهوم ترس، شکوه و هویت اصلی فرنچایز فرو میپاشد و…









